آلبالوهای خونه مون، اینجا چیکار میکنه؟
.jpg)
من الان چند روزیه که اومدم توو یه کشور اروپایی خیر سرم؛ مرخصی. و از زمان کودتای 13 سانتی (دار و دسته جفری و پاپوش ساختنشون از مطالب وبلاگ و چاپش توو روزنامه های داخل) به این نتیجه رسیدم که دیگه یه سری چیزا رو نگم؛ که کونشون بسوزه. ولی این و اول بسم الله اضافه کنم که توو هواپیما یکی از دوستای 20 سال پیشم رو دیدم که مهمانداره بریتیش ارویز British Airways شده! من به موی سفیدش خنديدم و اون به تسبیح گردنم (نامحرم جان؛ علت خنده ایشون این بود که چرا این مهره ها رو گردنم انداختم؛ فهمیدی؟)
نوید از بچه های دورگه ایرانی /آلمانیه؛ مهندسی خونده و الان ده ساله که بطور نیمه وقت مهماندار هواپیما شده.؛ جزو اون دسته از بچه های اوایل مهاجرتِ! که بی نهایت با معرفت و سختکوش بودن و به یه جایی رسیدن.
ویشنه VIS'NE یعنی آلبالو
من هر بار که سوار خطوط هوائیه ترکیه میشم (که هیچ ربطی به این مطلب نداره) می بینم که آب آلبالو سرو میکنن ولی مزه اش زیاد جالب نیست؛ در ضمن اصلا پیدا کردن آلبالوی تازه توو لندن هم کاره حضرت فیله؛ چونکه اینا رو باید با هواپیما بیارن؛ همین هفته پیش من 200 گرم آلبالوی مزخرف کون مورچه ای که توش کال فراوون ریخته بود و هم له شده بود رو، به قیمت 2 پوند از یه بقالی خریدم و واقعا لذت بردم چون سالها بود که آلبالو نخورده بودم (البته مادرم گاهی یخ زده شو مياره لندن).
چشمامونم آلبالو گیلاس می چینه!
ماها که خارج اومدیم (البته شانس آوردیم) همیشه وقتی به یه بن بستی بر می خوریم یا با یه مشکل روزمره روبرو میشیم فوری مقصر اصلی رو مهاجرت می دونیم و فوری هم با مرور خاطرات حسرت می خوریم و فوری خودمونو آروم می کنیم. بنابراین خاطرات گذشته ایران لای زندگی روزمره و قدرت استدلال ماها توو خارج از کشور بافته شده، درست مثل ایرانی های امروز که چیزی ندارن جز افتخارات 2500 سال پیش؛ ماها هم یه جوری این مریضی رو اینور مرز ادامه دادیم و تا یه چیزی میشه؛ چشمامون آلبالو گیلاس می چینه، یعنی مثلا میریم توو خلسه ی خاطرات ایران.
آلبالو کیلوئی، مُفته مُفت!
اینه که وقتی من توو یه بازار میوه توو اروپا با آلبالوهای درشت روبرو میشم؛ فوری پرونده خاطرات گذشته رو مرور می کنم که ببینم این میوه ترش، می تونه چه آرامشی رو در من زنده کنه که مثلا گریپ فوروت نمی تونه!
این آلبالوهایی که من اینجا خریدم اولا پر از پشه میوه بود که یه سریشونو با حوله حموم روی آینه دستشوئی کشتم (آخه نایلونو خالی کردم توو روشوئی که بشورمشون) این پشه ها عامل خوبین برای شراب انداختن، ولی حالا این به درک... الان که یه روز گذشته؛ هنوز شَپَلَق، میزنم پس گردنم و می بینیم یکیشون کف دستم له شده، پدرسگا استاد تولید مثلن!! این آلبالویی که اینجا خریدم بی نهایت جالبه اولا ترش و شیرینه و خیلی درشت و آبداره و شاید باورتون نشه که حدودای هزار سال پیش كه میشه حدودای 9 سالگیم؛ مادرم به اسم پنج نفر خونوادمون (من و دو تا برادرام و مامی و ددی) دستور داد که پنج تا نهال آلبالو از باغ یکی از فامیلامون از کرج بیارن و ته حیاطمون بکارن که هم جلوی اون آپارتمان نو ساز جلوی خونه مونو بگیره و هم اینکه ... دیگه نمیدونم چی چی!! نه، خونواده مادریم اصولا اهل درختای میوه هستن و این خصلت رو از شیراز با خودشون به ارمغان آوردن؛ مثلا خونه دائیم توو شمرون/تهران بهترین گلابهای خوشبو رو داشت و ما توو حیاطمون سیب گلاب داشتیم که من ازش تنفر داشتم. به این خاطر آلبالوها یه فضای تازه رقابت و در عین حال بازسازیه باغ شیراز و .... (فعلش، نمی دونم چی میشه ولی خودتون یه فعل مثبت ته جمله بذارین).
نردبان به بهشت
چشمتون روز بد نبینه که این درختهای آلبالو سال به سال بزرگتر می شدن و آلبالوهای درشت تر و آبدار تری رو ثمر می دادن که توو هیچ بازار میوه زمان شاهی پیدا نمی شد! کار من این بود که وسطای تابستون یه نرده بودن می ذاشتم زیره این درختها و فکر کنم می رفتم زیره درخت بابک (برادرم) چون از دستش حرص می خوردم؛ و آلبالوهای درخت اونو تازه تازه از شاخه می چیدم و داغ داغ می کردم توو دهنم و می خوردم، آخه آفتاب تابستون آلبالوها رو داغ می کرد!
دیگه ما اون خونه رو فروختیم و صاحابش خونه و حیاط و درختهاشو با خاک یکسان کرد و بارها وقتی که توو لندن زیر آسمون بارونیش دلم می گرفت یاد اون عصرهای تابستون و درختای آلبالومون می افتادم و مزه شو برای خودم یادآوری می کردم و نیشم تا بناگوش باز می شد (کپی رایت حامد). و هیچ وقت آلبالوئی شبیه به اون ندیدم و فکر کردم که هیچ وقت نخواهم دید؛ تا که دیروز توو بازار این شهری که توش هستم دیدم چندین کیلوشو ریختن برای فروش. هر یه دونه شو که می جوئم و هر تیکه شو که قورت میدم؛ میرم لای شاخه های اون درخت، درختی که زیرش یه سری کتاب هم چال کردیم؛ چون فکر کردیم که بعد از انقلاب آزادی افکار هست؛ بعد دیدیم نه بابا؛ کتابایی که از جلوی دانشگاه خریدیم؛ باید بره زیره خاک. شاید یه روزی اونا رو هم یه جایی پیدا کردم و با دیدنشون خاطرات تلخ و برای خودم و شما زنده کردم!
.jpg)
توو بیشتر سفرهام از ظرف میوه خبری نیست و من روزی شاید به راحتی باید یه کیلو میوه بخورم؛ اینه که معمولا روشوئی حموم برای مدت موقتی به ظرف میوه تبدیل میشه. گفتم که شما هم بدونین.